خاطراتی از شهید امیرحسام ذوالعلی – شهید عاشورای 88

7 دی 95 نظرات (0) بازدید :

چند سال پیش ُمحرم بود .دقیقا یادم نیست شب تاسوعا بود یا شب عاشورا

نزدیک غروب بود جلوی مسجدرحسام برای سیم کشی پرژکتور مسجد بالای چهارپایه ۵ متری مسجد بود که به خاطر اینکه جریان برق به فتوسل(قطعه ای که با غروب آفتاب و شب شدن جریان برق را وصل میکند)یکدفعه سیمی که دست حسام بود برق دار شد طوری که حسام رو پرت کرد .حسام هم برای اینکه نیفته دستش رو به چارپایه گرفت که باعث شد حسام با چارپایه با هم بیفتن کف خیابون حسام افتاد و چهارپایه هم افتاد روی حسام .همه گفتند که کار حسام تمومه به سرعت رفتیم سمت حسام که دیدیم داره میگه یکی این چارپایه رو از روی من برداره نفسم بالا نمیاد …. اما تعجب کردیم که یه خراش هم به دست حسام نیفتاده بود هرکس دیگه ای جای حسام بود حداقلش ضربه مغزی شده بود البته خود حسام میگفت که این لطف امام حسین بوده…

یه بار حسام با ۲ نفر دیگه ترک موتور سوار بودن که یه نفر داشته برای دخترا ایجاد مزاحمت میکرده حسام رفت بهش تذکر بده که طرف با حسام درگیر شد تا بچه اومدن پسره رو بگیرن حسام حواسش نبود طرف نامردی یه مشت گذاشت تو صورت حسام و فرار کردحسام نذاشت کسی بره دنبالش و اون هم رفت .۳ روز بعد وقتی حسام اینا داشتن از هیئت بر میگشتن(با موتور) دوباره همون پسره رو میبینن یارو میزنه رو ترمز میاد پایین .حسام فکر میکنه پسره میخواد دوباره تلافی کنه یه دفعه پسره میاد صورت حسام رو ماچ میکنه میگه آقا دماغت سالمه؟حسام میگه برای چی ؟میگه آخه من که با مشت زدم توی صورتت ۳ تا از انگشتام شکست رفتم گچ گرفتم میخواستم ببینم دماغت چی شده؟…..!!!!!

البته حسام خودش هم تعجب میکرد که چرا دماغش خون هم نیومده!